جان ني ني

جان ني ني
قالب وبلاگ
[ شنبه 6 ارديبهشت 1393 ] [ 19:23 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام طاهای عزیزم

جونو دل مامان

امیدوارم همیشه همیشه حالت خوب خوب باشه و همیشه سرحال وشاداب باشی.

امروز 27 ام تیرماه سال 1396 درست سه سال ونه روزت هست.ومن ازت خیلی شرمنده هستم که دیراومدم وبلاگت.چون هم نت نداشتم وهم کامپیوتر خراب میشه و گهگاهی به اینترنت میره...محبت

اما همیشه توقلبم هستی و همیشه دوستت دارم و خواهم داشت.

فکر کنم نزدیک ماه رمضان اومده بودم.چون 6ام خردادماه سال 96 ماه رمضان شروع شد وپنجم خرداد که جمعه میشد دقیقا یادم هست با عمه افسانه وبچه هاش رفته بودیم ماسوله ودوازده شب خونه رسیدیم وهمون شب شماخیلی خسته شده بودی و سحری بیدار نشدی با ما.

باید بگم  ماه رمضان امسال برای تو خیلی متفاوت بودچون خیلی خوب درک میکردی اینماه عزیز رو. ومن خرسندم وافتخار می کنم که  پسر فهیم وگلی چون تودارم.

بعضی روزها سحری بامابیدار میشدی و چیزی نمیخوردی اماوقتی صبح میخواستم بهت صبحونه بدم میگفتی روزه ام ونمیخواستی چیزی بخوری.چون منو بابایی روزه بودیم و چیزی نمیخوردیم شماهم چیزی نمیخوردی.

وقتی هم که ماه رمضون تموم شد باز میگفتی من روزه ام وتاهمین الانشم بعضی وقت ها که میل به غذا  نداری میگی من روزه ام.

الهی مامانی فدات بشه که میگفتی روزه کله گنجشکی گرفتم جوجوی من...بوستوشبهای احیا هم بامامی نشستی و احیا میکردی وتامانمی خوابیدیم شماهم نمیخوابیدی.

بالاخره شب عید فطر فرارسید وبابایی از یکم تیرماه روزکار شد و گفت که عیدها رو بریم مسافرت و صبح عیدفطر که دوشنبه میشدراهی وان ترکیه شدیم و با ماشین خودمون تا مرزرفتیمو بعد مرز پیاده با ون رفتیم شهر وان ترکیه.

تا روز جمعه اونجا بودیم و چهارشب اونجا بودیم وهواهم خیلی گرم بودوشما گلوت عفونت کرده بود و اونجا هم داروخونه شربت برات گرفتیم اما خوب نمیشدی تااینکه جمعه 9ام تیربرگشتیم خونه.

شما اونجا خیلی زود خسته میشدی هواهم گرم بود و کلی خرید خوب کردیم.البته آخر تیر هم قرار بود باز بریم مسافرت اما اداره نذاشت و یکی دیگه رفته بودمرخصی و به بابایی مرخصی ندادن.

سه شنبه 13 ام تیررفتیم دکتر و چندتاشربت برات نوشت وخداروشکر الان بهتر شدی و الان هم که مامانی اومده وبلاگت شما وبابایی رفتین استخر شنا.هفته قبل سه شنبه هم رفته بودین.اما 13 ام دکتر گفت بخاطر اینکه گلوت به کلر حساسیت نشون میده نرفتی.

همون سه شنبه و چهارشنبه عروسی پسرخاله مامانی بهروز بودو مافقط شب چهارشنبه رفتیم.اما فرداش پنجشبنه خبردادن باجی (مادربزرگ مامانی)تو بیمارستان که روز عروسی بستری شده بود وعروسی نتونسته بود بیاد فوت شد و خبر خیلی ناراحت کننده ای برامون شد.یعنی بعد عروسی عزا شد.

خدا همه مادربزرگهایی که رفتنو بیامرزه و قرین رحمت کنه وعمرباعزت به بازماندگان بده.خدا بیامرزمادربزرگ خیلی خوبی بود وهمه نوه هاونتیجه هاشو دوست داشت خودش هم خیلی دوست داشتنی بود.زود رفت.جاش خیلی خالیه اما از یه طرف هم دایی برد پیش خودش.

طاهاجونم

جیگر مامان

خیلی پسرخوبی هستی

ومنو بابایی خیلی دوستت داریم و عاشقتیم

اینم بگم بخاطر مامان بزرگ امسال نتونستم برات تولد بگیرم اما کیک  وهدیه تولدبرات خریدم..

انشاالله عمری باشه سال بعد که 4سالت میشه برات تولد میگیریم.محبت

فدای شماپسملی گلم

بوسبای بای

[ سه شنبه 27 تير 1396 ] [ 20:35 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام طاهاجونم

امروز یا بهتر بگم امشب که هنوز تموم نشده و 19 ام اردیبهشت ماه سال 1396 هست.درست و دقیقا 34 ماهه هستی و دقیقا دو ماه مونده تا سه ساله بشی و تموم کنی.

چه زود گذشت این سه سال وشما هر روز داری بزرگتر میشی و آقا میشی.

دیروز با مامانی که روز جوان و ولادت حضرت علی اکبر بود رفتیم کتابخونه وشما اولین بارت بود به کتابخونه میرفتی و فعلا ثبت نام کردیم تا خدا چی بخواد راستش مامان خانومی میخواد درسش رو ادامه بده اگه خدا بخواد.

تواین مدت نتونستم زود بیام چون کامپیوتر خراب شده بود ببخش نازم.

5 ام اردیبهشت که سه شنبه میشد بله برون خاله عهدیه بود و من و شما تنها رفتیم خونه خاله زهرا وبا اونامراسم رفتیم و نیمه شعبان که جمعه همین هفته میشه 22ام مراسم عقدش برگزار میشه.

انشاالله همه جوانها خوشبخت بشن.

خدا رو هزار مرتبه شکرکه حالت خوبه و مریض نشدی البته مراسم بله برون سرماخورده بودی یکم و زودخوب شدی.

باید بگم این روزا خیلی بستنی میخوری و خیلی هم دوسش داری.

عزیزدلم

روزبه روزبزرگ شدن و قدکشیدنت را می بینم و بهت افتخار می کنم که خیلی خوب ومهربون هستی.

دوست دارم نفس مامان

بوس

بوس

لالابای بایمحبت

[ سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ] [ 23:49 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

عکس هات هم نمیتونستم بزارم اما توهمین روزها تصمیم دارم درستشون کنم و بزارم عشقم
 

[ جمعه 11 فروردين 1396 ] [ 0:14 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشق مامان

امروز پنجشنبه دهم فروردین ماه سال 1396 هست و شماهشت روز دیگه 33 ماهت تموم میشه و میری انشاالله ماه 34 ام.

جمعه 20ام اسفندماه نتونستم بیام وبلاگت و زود رفتم چون خیلی حالت خوب نبود و بیدار شدی و همش گریه میکردی فقط میخواستی اون روزها بخوابی و هی به مامان می گفتی بیا بخوابیم و چیزی هم که نمیخوردی.

چهارشنبه سوری هم که 24 ام اسفندماه سه شنبه شب بود قورمه سبزی غذای مورد علاقه ات رو برات پختم و بابایی خونه نبود اما بهش لب نزدی.

همون هفته دوبار دکتر بردیمت.گلوت هم عفونت کرده بود و دکتر گفت ویروسیه.

خیلی نگرانت بودم اما منو بابایی هم این مریضی رو گرفتیم و تا یک هفته بعد عید خوب نشدیم.

الان خدارو شکر حالت بهتر شده و غذا میخوری اما باز امروز قورمه سبزی پختم فقط نهار خوردی و شام نخوردی و فقط شیرباز زیاد میخوری.

این مریضی رو همه گرفته اند و تا سه هفته طول میکشه خوب بشن.

خدا رو شکر شما حالت خوب شده وامروز هم با مامانی بعد از ظهر یکم پیاده روی کردی و رفتیم تاب بازی و 7برگشتیم خونه.

این روزها خیلی بی قراری می کنی و سریه چیزی همش گریه وزاری می کنی و لج می کنی.مخصوصا اینکه از وقتی مریض شدی همش میخوای زمین بخوابیم و رو تختت نمی خوابی.

مسواک هم که قبلا خودت میزدی دیگه اصلا نمیزنی و میخوای دندونات سیاه بشه.و اصلا تمایلی نداری مسواک بزنی وهمش میگی بزار دندونام سیاه بشن و...

مامانی از این بابت خیلی ناراحت و نگرانت میشه و واقعا نمیدونه جیکار کنه تا شما مسواک بزنی و وقتی هم میزنی همش خمیر قورت میدی.

مامانی از این موضوع خیلی ناراحت شده و گاهی هم به زور بهت مسواک میزنه اما شما گریه می کنی و نمیزاری و مامانی دیگه کاریت نداره. فقط چندبار سرت داد کشیدمو بعدش پشیمون شدم که چرا اذیتت کردم اما دیگه کاریت ندارم هرطور دلت میخواد خوش باش جیگرم.

توفرشته نجات مامان هستی و مامان حتی دلش نمیخواد سرسوزنی اذیت بشی.

فقط نمیدونم چرا بیقراری میکنی وبعضی وقتها بدخلقی و اذیت میشی.

از خدا میخوام فقط بهم صبر بده و شما همیشه سلامت باشی و شیطونی کنی و هیچوقت اذیت نشی ومنم خوشحال باشم عزیز دل مامان.

خیلی خیلی دوستت داریم و عاشقتیم

تازگی ها شیرین زبونتر شدی و با زبون شیرین خودت به مامانی میگی مارماری و به بابایی هم بابادی.

بعضی وقتها هم وقتی میگی مامان خانومی خیلی کیف میکنم وبهت افتخار میکنم.

وقتی خوابت نمیاد توی رختخواب با خودت صحبت می کنی و کارهایی که روز انجام دادی رومرور می کنی وبا خودت زمزمه میکنی و میگی مثلا عموپورنگ محله گل و بلبل برفک هست وبهش آقای کثیف کار میگی و میگی به من نگو استادمن کوچیکتم.وااااای من خیلی این جملتو دوست دارم و لذت میبرم از حرف زدنت جوجویم.محبت

عیددیدنی بعضی جاها رفتیم و بعضی هم بخاطر مریضیمون نرفتیم اما خونه دایی با معصومه خیلی بهت خوش گذشت و معصومه به ناخن هات لاک زد وشماهم که خیلی لاک دوست داری.

راستی بابایی بهت عیدی داده و عیدی هات رو جمع می کنی و همش میگی به من عیدی بده و میزاری جیبت رگ قلبم..بوس

 

مامانی یه لباسی خریده وقتی میپوشه میگی خانم چمنی.الهی قربون اون مهربونیهات بشم.که میگی مثلا مامانی فلان لباستو بپوش و میگی خیلی قشنگه و بهت میادوفلان...

خودت هم امسال عیدکه برات کت وشلوارخریدیم خیلی بهت میاد و همه ازت خوششون میاد.

شما نفس مامانی عشقم

خداوندا بهم صبر بده تا کودکم همیشه شاد زندگی کنه...

دوست دارم

خوابای خوب ببینی

بوس لالابای بای

 

[ جمعه 11 فروردين 1396 ] [ 0:08 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام طاهاجونم

امروز جمعه 20 ام اسفندماه سال 95 درست 32 ماه ودو روزت هست.

اروز مراسم سوم قیمت ننه بود و شما هم از یکشنبه مریض شدی و خوب نمیشی.

خیلی از این بابت ناراحت و نگرانم.چیزی به لب نمیزنی فقط یه ذره آبمیوه مبخوری وشربت هم نمیخوری.

بعدا میام بیدار شدی.

بوس
 

[ جمعه 20 اسفند 1395 ] [ 19:51 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشقم

امروز پنجشنبه 21 ام بهمن ماه سال  95 سی و یک ماهه شدی وبه قول خودت دونیم ساله هستی.

چمعه 22 ام بهمن ماه  هست و درست38 سال از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد وشما هنوز مفهموم انقلاب و 22 بهمن برایت قابل فهم نیست.

وقتی تلویزیون راجع به بهمن ماه میخونه همش میخونی و میگی بابابهمنچشمک

پریشب که دوشنبه 18 ام بود و شما 31 ماهه شدی.بانک بابایی به مناسبت 22 بهمن برنامه وجشن برگزار کرده بود و خونواده های بانکی همشون دعوت شده بودن و بابایی اومد ما رو هم برد تالار ساحلی.

وقتی گروه موسیقی میخوند توهم دست میزدی و باخودت میخوندی.

خانم گول هم اومد واسه بچه ها خوند و شما هم خوشحال بودی و میخوندی.

خانم گول واسه بچه ها از طرف مدیرجایزه میداد وشما هم رفتی جایزه گرفتی و اومدی و همش میگفتی چرا مال آرتین پسرخانم شفیعی همکاربابایی بزرگه و همش میگفتی مال اون ماشینه و مال خودت دستگاه تراش کن بود و ازش خوشت نیومد وگریه میکردی.

بابایی باز فرستادورفتی بازم جایزه گرفتی اما این بار هم دستگاه تراش دراومد وباز ناراحت شدی.

البته نورا جون دخترعمو فرشید هم اومده بود اما حوصلش سررفت و عزیزش اومدبرد وشماپسرخوبم یکی از کادوهاتو دادی  مامان نوراجون.

خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت و اون شب لباس عیدتوپوشیده بودی و همه از تیپت خوششون می اومد.کت وشلوارباکراوات.بوس

قربونت برم مهربونم که خیلی ناز ومهربونی.

همش به مامان مگی مامان خانومی وبعضی وقتها هم مامان خانومی ژیلا.محبت

وقتی یه کاری می کنی که مامان ناراحت میشه خوب بلدی چطوری مزه بریزی و میگی تومامان نازی خوبی وبخشید و...

خلاصه با این زبونت مامانو بیشتر جذب خودت می کنی.

دیگه مرد شدی و روزها نمیخوابی و شبها میخوابی.

الان هم وول میخوری این ور اون ور و میترسم بیدارت کنم.

وقتی کسی زنگ میزنه گوشی رو برمیداری وصحبت می کنی بله من خوبم خسته نباشی آره و من بازی می کنم و...

صبح که از خواب پامیشی وقتی میگم ساعت چنده میگی نه ونیم وهمش یادگرفتی تکرارمی کنی.

خلاصه هزار ماشاالله واسه خودت مردی شدی.

خداروشکر هنوز نفس میکشم وقدکشیدنت رو میبینم عزیزدلم.

همیشه سالم وسرحال باشی عشقم

دوست داریمبوس

[ پنجشنبه 21 بهمن 1395 ] [ 1:01 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...

هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،

من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،

تابیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛

تابدانم حجم یک لبخند کودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛

من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین.

بهشت من زمین من و زندگیم خدایی است که نفس های آرام کودکی تورا به من بخشیدست؛

پس من هیچ نمیخواهم هیچ،

هیچ روزی به من تعلق ندارد، همه ساعتهاوثانیه های من خداییست که در بودن با تو خودش را به من نشان داده...

و من دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است از جانب خدای من...

هیچ منتی از من برتو وارد نیست که من با اختیار و با عشق تو را به این دنیا آورده ام.محبت

باعشق

به قول خودت

مامان خانمی

نفس مامانی و باباییبوس

[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 0:37 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام  عزیزدلم

امروز چهارشنبه 23ام دیماه سال 1395 درست دو و نیم سال و پنج روزت هست.

باید بگم هفته پیش خیلی برام سخت گذشت هم برای تو هم برای ما.چون روز یکشنبه 12 ام دیماه وقتی داشتی بازی میکردی یهو دستت از آرنجت دررفت و نتونستی حرکت بدی دست چپت رو و مدام گریه میکردی تا اینکه به بابایی ز زدم و اومد گفت چیزیت نیست حتما یکم اذیت شدی اما من مطمئن بودم دستت یه چیزی شده و خیلی نگران ومضطرب و ناراحت بودم چون همش میگفتم تلاش کن دستت رو ببری بالا یه چیزی برداری اما نمیتونستی و همش گریه میکردی.

به بابایی گفتم ببرمت دکتر اما بابایی باید میرفت اداره ظهر بود و به عزیز ز زدم بابایی رو رسوندیم اداره و رفتیم دنبال عزیز تا ببریمت دکتر.

وقتی مطب دکترآقابابا رسیدیم دکتر گفت که دستت دررفته و در یک ثانیه دستت خوب شد.دکتر و باباش حاجی باباخیلی سرشناس هستند و توخاتم النبیین مطب زدن و متخصص دررفتگی و ...هستن.

خلاصه خدا روشکرتو یه لحظه حالت بهتر شد وخوب شدی.

از اونجاهم یکم رفتیم خونه عزیز و برگشتیم.

شیرین زبونیهات مارو کشته جیگرم

مخصوصا وقتی شب نانای می کنی میگی شب شما بخیر خوش اومدی و...

قصه رودوست داری مخصوصا قصه ماشین برفی و پلیس که چراغ روقرمز می کنه برای ایست.

هادی پسرخاله چندتا از کتابهای داستان بهت داده و دوست داری همش برات بخونم.

صلوات رو خوب میفرستی و الله اکبر خوب تلفظ می کنی.

بسم الله الرحمن الرحیم میگی و سوره کوثر رو بلدی وتکرار می کنی.

البته بگم آهنگ امیدجهان رو خیلی دوست داری و میگی برات توماشین همش اونو بزاریم.

از وقتی وارد سال سوم زندگی شدی زبون میریزی وروزبه روز نازتر وقشنگ تر میشی..چشمک

خدارو شکر می گویم که شما رو به من وبابایی داده.

تو قشنگ ترین و دل نوازترین بهانه زندگیمان هستی عشقم

بی هیچ منتی عاشقانه دوستت داریم

بوس بوس

[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 0:08 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

للام عسقم

امشب سه شنبه 30 ام آذرماه 1395 طولانی ترین شب سال هست و به اسم شب یلدا یا شب چله معروف شده.

همه ساله شب یلدا بلندترین شب یلدا مراسم ومهمانیهایی برگزار میشه.

قدیما کوچیکترها تواین شب میرفتن دیدن بزرگترها و اون شب رو دور هم می نشستن و سرمیکردن.

 از قدیم رسم بوده شب یلدا هندونه و انار وآجیل و میوه های زمستونی و شیرینی میخریدن و فامیلا دورهم جمع می شدن و میخوردن.

الان هم این رسم هنوز پابرجامونده و هرسال شب یلدا میرن خونه بزرگترها وپدربزرگها و مادربزرگها.

اماعزیزدلم شغل بابایی طوریه که شب یلدا اگه امسال خونه نباشه پارسال خونه بوده یعنی بستگی به شیفتش داره.

باید بگم امسال بابایی امشب اداره هست و نتونست شب یلدا روبا ما باشه.البته چندروزه برف سنگینی باریده و هوا خیلی سرده و من وشما ده روزی میشه ازخونه بیرون نرفتیم.

میخوام این مژده رو بهت بدم که همین الان اخبار اعلام کرد که فردا هم چون انقلاب نجومی ساعت 14 اتفاق میافته پس فردا هم شب یلدا هستش و در نیمکره شمالی این اولین سالی هست که دو شب شب یلدا میشه در تمام این سالها.کلا این شب 14 و نیم ساعت میشه و رفته رفته شبها کوتاه میشن.

شما امروز کلی بازی کردی و قربون شکل ماهت برم ساعت نه و 20 دقیقه روی مبل خوابت برد.

وقتی یه کاری رو اشتباه انجام میدی و مامانی میخواد عصبانی بشه و ازت شکایت کنه فوری میای و مامانو ناز می کنی و میگی نازی گل پیازی.چشمک

مامانی هم با این کار شما خجالت زده میشه و دیگه چیزی نمیگه و بغلت میکنه.انگاربلدی چطوری دل مامانتو بدست بیاری عشقم.به قول خودت للام کردم چون اوایل وقتی بلد بودی سلام بدی می گفتی للام و این للام گفتن رو قربونت برم برای اولین بار به مامان گفتی.

الهی مامانی فدات بشه با این للام گفتنات.

اما الان ماشاالله خیلی خیلی خوب صحبت می کنی.

صبح ها وقتی از خواب پامیشی مامان روصدا میزنی و میگی بریم صبحونه بخوریم.

الان هم توخواب ناز هستی و مامانی اتاقت داره این حرفها رو می نویسه.

بهتره تابیدارت نکنم برم به کارام برسم.

شبت ستاره بارون

بوس بوس

لالا

 

[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ 22:37 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام گل پسرم قند عسلم

امشب یکشنبه 28 ام آذرماه سال 1395درست 29 ماه و ده روزت هست و 20روزدیگه انشاالله دو ونیم ساله میشی.

خیلی بلبل زبون شدی انشاالله چش نخوری..چشمک

باید بگم خیلی وروجکی.همه چیو خیلی خوب می فهمی.

خیلی خوب جمله بندی می کنی و حرف می زنی.مامانی بیا اینو پوست بکن و...

درهارو خیلی خوب بازو بسته می کنی.تلویزیون رو خاموش و روشن می کنی.

دوباره از همین جمعه محله گل وبلبل شروع شده وشما عموپورنگونگاه می کنی و دوست داری.

وای وای چی بگم عشق مامان موقع سفره پهن کردن و جمع کردن وسایل و بشقاب ها رو کمک می کنه میبره آشپخونه یا بشقاب و قاشق مامان و بابایی وخودش رو میچینه مرتب.بغلزیبابوس

خیلی خوشحالم که بچه خوب و زرنگ و مهربونی هستی عزیز دلم.

فهم و شعورت رو همه تحسین می کنن عزیز دلم.

چند روزه برف اومده و شما همش میگی برف بیاریم خونه و آدم برفی درست کنیم و با ماشین هات توی برف بازی می کنی.

دلم میخواد ببرمت روی برف بیرون تا دل سیر بازی کنی مثل خودمون که تو بچگیهامون میرفتیم بیرون و کوچه با دوستامون برف بازی می کردیم.

اما شما نسل های جدید بقول بابایی پشمک هستین با یه کوچولو بیرون بردن زود سرما میخورین.اما عوضش برفو میاریم خونه خودت بازی می کنی و بعدچندساعت آب میشن و شما خوب درک می کنین آب شدن برف رو..

الان توخواب ناز هستی عزیز دلم وچندوقته اتاق خواب خودت می خوابی و بعضی وقت ها نصف شب بیدار میشی و مامانی رو صدا میزنی و مامانی زود میاد پیشت و باز به خواب ناز میری..

خلاصه خیلی شیرین هستی و عسل زندگیمون شدی و روز به روز شیرین تر میشی.

وقتی مامانی و بابایی صدات میزنن با صدای قشنگ و شیرینت میگی بله...بوسزیبا

عاشق این بله گفتن هات هستم جیگر مامان.

بعدش میگی بلووه شکر...چشمک

وقتی میام وبلاگت همه چی یادم میره چی باید از شیرین کاریهات بنویسم جوجویم.

با گوشی تلفن خیلی خوب صحبت می کنی و با عزیز و خاله وهادی وهمه رو از پشت تلفن زود میشناسی.

و  و  و.....

منو بابایی خیلی دوست داریم گل پسملی

بوس بوس

لا لا

بای بای

[ يکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 23:44 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته گذشته : 15
کل بازدید : 9379
آرشيو مطالب
امکانات وب