جان ني ني

جان ني ني
قالب وبلاگ
[ شنبه 6 ارديبهشت 1393 ] [ 19:23 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام طاهاجونم

امروز جمعه 20 ام اسفندماه سال 95 درست 32 ماه ودو روزت هست.

اروز مراسم سوم قیمت ننه بود و شما هم از یکشنبه مریض شدی و خوب نمیشی.

خیلی از این بابت ناراحت و نگرانم.چیزی به لب نمیزنی فقط یه ذره آبمیوه مبخوری وشربت هم نمیخوری.

بعدا میام بیدار شدی.

بوس
 

[ جمعه 20 اسفند 1395 ] [ 19:51 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشقم

امروز پنجشنبه 21 ام بهمن ماه سال  95 سی و یک ماهه شدی وبه قول خودت دونیم ساله هستی.

چمعه 22 ام بهمن ماه  هست و درست38 سال از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد وشما هنوز مفهموم انقلاب و 22 بهمن برایت قابل فهم نیست.

وقتی تلویزیون راجع به بهمن ماه میخونه همش میخونی و میگی بابابهمنچشمک

پریشب که دوشنبه 18 ام بود و شما 31 ماهه شدی.بانک بابایی به مناسبت 22 بهمن برنامه وجشن برگزار کرده بود و خونواده های بانکی همشون دعوت شده بودن و بابایی اومد ما رو هم برد تالار ساحلی.

وقتی گروه موسیقی میخوند توهم دست میزدی و باخودت میخوندی.

خانم گول هم اومد واسه بچه ها خوند و شما هم خوشحال بودی و میخوندی.

خانم گول واسه بچه ها از طرف مدیرجایزه میداد وشما هم رفتی جایزه گرفتی و اومدی و همش میگفتی چرا مال آرتین پسرخانم شفیعی همکاربابایی بزرگه و همش میگفتی مال اون ماشینه و مال خودت دستگاه تراش کن بود و ازش خوشت نیومد وگریه میکردی.

بابایی باز فرستادورفتی بازم جایزه گرفتی اما این بار هم دستگاه تراش دراومد وباز ناراحت شدی.

البته نورا جون دخترعمو فرشید هم اومده بود اما حوصلش سررفت و عزیزش اومدبرد وشماپسرخوبم یکی از کادوهاتو دادی  مامان نوراجون.

خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت و اون شب لباس عیدتوپوشیده بودی و همه از تیپت خوششون می اومد.کت وشلوارباکراوات.بوس

قربونت برم مهربونم که خیلی ناز ومهربونی.

همش به مامان مگی مامان خانومی وبعضی وقتها هم مامان خانومی ژیلا.محبت

وقتی یه کاری می کنی که مامان ناراحت میشه خوب بلدی چطوری مزه بریزی و میگی تومامان نازی خوبی وبخشید و...

خلاصه با این زبونت مامانو بیشتر جذب خودت می کنی.

دیگه مرد شدی و روزها نمیخوابی و شبها میخوابی.

الان هم وول میخوری این ور اون ور و میترسم بیدارت کنم.

وقتی کسی زنگ میزنه گوشی رو برمیداری وصحبت می کنی بله من خوبم خسته نباشی آره و من بازی می کنم و...

صبح که از خواب پامیشی وقتی میگم ساعت چنده میگی نه ونیم وهمش یادگرفتی تکرارمی کنی.

خلاصه هزار ماشاالله واسه خودت مردی شدی.

خداروشکر هنوز نفس میکشم وقدکشیدنت رو میبینم عزیزدلم.

همیشه سالم وسرحال باشی عشقم

دوست داریمبوس

[ پنجشنبه 21 بهمن 1395 ] [ 1:01 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...

هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،

من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،

تابیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛

تابدانم حجم یک لبخند کودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛

من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین.

بهشت من زمین من و زندگیم خدایی است که نفس های آرام کودکی تورا به من بخشیدست؛

پس من هیچ نمیخواهم هیچ،

هیچ روزی به من تعلق ندارد، همه ساعتهاوثانیه های من خداییست که در بودن با تو خودش را به من نشان داده...

و من دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است از جانب خدای من...

هیچ منتی از من برتو وارد نیست که من با اختیار و با عشق تو را به این دنیا آورده ام.محبت

باعشق

به قول خودت

مامان خانمی

نفس مامانی و باباییبوس

[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 0:37 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام  عزیزدلم

امروز چهارشنبه 23ام دیماه سال 1395 درست دو و نیم سال و پنج روزت هست.

باید بگم هفته پیش خیلی برام سخت گذشت هم برای تو هم برای ما.چون روز یکشنبه 12 ام دیماه وقتی داشتی بازی میکردی یهو دستت از آرنجت دررفت و نتونستی حرکت بدی دست چپت رو و مدام گریه میکردی تا اینکه به بابایی ز زدم و اومد گفت چیزیت نیست حتما یکم اذیت شدی اما من مطمئن بودم دستت یه چیزی شده و خیلی نگران ومضطرب و ناراحت بودم چون همش میگفتم تلاش کن دستت رو ببری بالا یه چیزی برداری اما نمیتونستی و همش گریه میکردی.

به بابایی گفتم ببرمت دکتر اما بابایی باید میرفت اداره ظهر بود و به عزیز ز زدم بابایی رو رسوندیم اداره و رفتیم دنبال عزیز تا ببریمت دکتر.

وقتی مطب دکترآقابابا رسیدیم دکتر گفت که دستت دررفته و در یک ثانیه دستت خوب شد.دکتر و باباش حاجی باباخیلی سرشناس هستند و توخاتم النبیین مطب زدن و متخصص دررفتگی و ...هستن.

خلاصه خدا روشکرتو یه لحظه حالت بهتر شد وخوب شدی.

از اونجاهم یکم رفتیم خونه عزیز و برگشتیم.

شیرین زبونیهات مارو کشته جیگرم

مخصوصا وقتی شب نانای می کنی میگی شب شما بخیر خوش اومدی و...

قصه رودوست داری مخصوصا قصه ماشین برفی و پلیس که چراغ روقرمز می کنه برای ایست.

هادی پسرخاله چندتا از کتابهای داستان بهت داده و دوست داری همش برات بخونم.

صلوات رو خوب میفرستی و الله اکبر خوب تلفظ می کنی.

بسم الله الرحمن الرحیم میگی و سوره کوثر رو بلدی وتکرار می کنی.

البته بگم آهنگ امیدجهان رو خیلی دوست داری و میگی برات توماشین همش اونو بزاریم.

از وقتی وارد سال سوم زندگی شدی زبون میریزی وروزبه روز نازتر وقشنگ تر میشی..چشمک

خدارو شکر می گویم که شما رو به من وبابایی داده.

تو قشنگ ترین و دل نوازترین بهانه زندگیمان هستی عشقم

بی هیچ منتی عاشقانه دوستت داریم

بوس بوس

[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 0:08 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

للام عسقم

امشب سه شنبه 30 ام آذرماه 1395 طولانی ترین شب سال هست و به اسم شب یلدا یا شب چله معروف شده.

همه ساله شب یلدا بلندترین شب یلدا مراسم ومهمانیهایی برگزار میشه.

قدیما کوچیکترها تواین شب میرفتن دیدن بزرگترها و اون شب رو دور هم می نشستن و سرمیکردن.

 از قدیم رسم بوده شب یلدا هندونه و انار وآجیل و میوه های زمستونی و شیرینی میخریدن و فامیلا دورهم جمع می شدن و میخوردن.

الان هم این رسم هنوز پابرجامونده و هرسال شب یلدا میرن خونه بزرگترها وپدربزرگها و مادربزرگها.

اماعزیزدلم شغل بابایی طوریه که شب یلدا اگه امسال خونه نباشه پارسال خونه بوده یعنی بستگی به شیفتش داره.

باید بگم امسال بابایی امشب اداره هست و نتونست شب یلدا روبا ما باشه.البته چندروزه برف سنگینی باریده و هوا خیلی سرده و من وشما ده روزی میشه ازخونه بیرون نرفتیم.

میخوام این مژده رو بهت بدم که همین الان اخبار اعلام کرد که فردا هم چون انقلاب نجومی ساعت 14 اتفاق میافته پس فردا هم شب یلدا هستش و در نیمکره شمالی این اولین سالی هست که دو شب شب یلدا میشه در تمام این سالها.کلا این شب 14 و نیم ساعت میشه و رفته رفته شبها کوتاه میشن.

شما امروز کلی بازی کردی و قربون شکل ماهت برم ساعت نه و 20 دقیقه روی مبل خوابت برد.

وقتی یه کاری رو اشتباه انجام میدی و مامانی میخواد عصبانی بشه و ازت شکایت کنه فوری میای و مامانو ناز می کنی و میگی نازی گل پیازی.چشمک

مامانی هم با این کار شما خجالت زده میشه و دیگه چیزی نمیگه و بغلت میکنه.انگاربلدی چطوری دل مامانتو بدست بیاری عشقم.به قول خودت للام کردم چون اوایل وقتی بلد بودی سلام بدی می گفتی للام و این للام گفتن رو قربونت برم برای اولین بار به مامان گفتی.

الهی مامانی فدات بشه با این للام گفتنات.

اما الان ماشاالله خیلی خیلی خوب صحبت می کنی.

صبح ها وقتی از خواب پامیشی مامان روصدا میزنی و میگی بریم صبحونه بخوریم.

الان هم توخواب ناز هستی و مامانی اتاقت داره این حرفها رو می نویسه.

بهتره تابیدارت نکنم برم به کارام برسم.

شبت ستاره بارون

بوس بوس

لالا

 

[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ 22:37 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام گل پسرم قند عسلم

امشب یکشنبه 28 ام آذرماه سال 1395درست 29 ماه و ده روزت هست و 20روزدیگه انشاالله دو ونیم ساله میشی.

خیلی بلبل زبون شدی انشاالله چش نخوری..چشمک

باید بگم خیلی وروجکی.همه چیو خیلی خوب می فهمی.

خیلی خوب جمله بندی می کنی و حرف می زنی.مامانی بیا اینو پوست بکن و...

درهارو خیلی خوب بازو بسته می کنی.تلویزیون رو خاموش و روشن می کنی.

دوباره از همین جمعه محله گل وبلبل شروع شده وشما عموپورنگونگاه می کنی و دوست داری.

وای وای چی بگم عشق مامان موقع سفره پهن کردن و جمع کردن وسایل و بشقاب ها رو کمک می کنه میبره آشپخونه یا بشقاب و قاشق مامان و بابایی وخودش رو میچینه مرتب.بغلزیبابوس

خیلی خوشحالم که بچه خوب و زرنگ و مهربونی هستی عزیز دلم.

فهم و شعورت رو همه تحسین می کنن عزیز دلم.

چند روزه برف اومده و شما همش میگی برف بیاریم خونه و آدم برفی درست کنیم و با ماشین هات توی برف بازی می کنی.

دلم میخواد ببرمت روی برف بیرون تا دل سیر بازی کنی مثل خودمون که تو بچگیهامون میرفتیم بیرون و کوچه با دوستامون برف بازی می کردیم.

اما شما نسل های جدید بقول بابایی پشمک هستین با یه کوچولو بیرون بردن زود سرما میخورین.اما عوضش برفو میاریم خونه خودت بازی می کنی و بعدچندساعت آب میشن و شما خوب درک می کنین آب شدن برف رو..

الان توخواب ناز هستی عزیز دلم وچندوقته اتاق خواب خودت می خوابی و بعضی وقت ها نصف شب بیدار میشی و مامانی رو صدا میزنی و مامانی زود میاد پیشت و باز به خواب ناز میری..

خلاصه خیلی شیرین هستی و عسل زندگیمون شدی و روز به روز شیرین تر میشی.

وقتی مامانی و بابایی صدات میزنن با صدای قشنگ و شیرینت میگی بله...بوسزیبا

عاشق این بله گفتن هات هستم جیگر مامان.

بعدش میگی بلووه شکر...چشمک

وقتی میام وبلاگت همه چی یادم میره چی باید از شیرین کاریهات بنویسم جوجویم.

با گوشی تلفن خیلی خوب صحبت می کنی و با عزیز و خاله وهادی وهمه رو از پشت تلفن زود میشناسی.

و  و  و.....

منو بابایی خیلی دوست داریم گل پسملی

بوس بوس

لا لا

بای بای

[ يکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 23:44 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام جیگرمامانی

امروز  پنجشنبه 18 ام  آذرماه 1395 درست 29 ماهه شدی و یک ماه دیگه انشاالله دو ونیم ساله میشی.

البته امروز دیگه جمعه شد والان ساعت 1 هست و مامانی دیرکرده چون داشت موس رو درست میکرد هنگ کرده بود.

قربون اون شیرین زبونیها و مزه ریختن ها و مهربونبهات برم که خیلی زیر و باهوش هستی و همه چیز را خوب می فهمی.

دستت به در چندماهه میرسه و وقتی بابایی میاد میری در رو زود باز می کنی.

دستت به کلیدها هم میرسه و روشن خاموش می کنی.

تلویزیون رو با کنترل روشن و خاموش می کنی و...

الان تو خواب ناز رفتی اونم اتاق خواب خودت.یعنی سه روزهست که تختت رو دایی محسن درست کرده و داری رو تخت خودت می خوابی و میگی گهوارتو دیگه بدیم نی نی.

یعنی میگی بزرگ شدی و توی گهواره باید نی نی ها نانای کنن به قول خودت.

گهوارت هم دیگه برات کوچک شده بود و به زور توش میخوابیدی و جامیشدی.

هفته پیش از پنجشنبه که رفتیم خونه عمه افسانه مریض شدی و سرماخوردی و دکتر گفت که ویروسیه و الان یه هفته میشه بهت شربت میدم خدا رو شکر خوب شدی اما وقتی مریض میشی لب به هیچ چی نمیزنی و از این بابت خیلی نگران میشه مامانی چون هم ضعیفی و هم زود زود مریض میشی.یه ذره غذا میخوری اونم وقتی مرض میشی دیگه اون یه ذره رو هم نمیخوری.

امروز غذایی که خیلی دوست داری رو برات درست کردم.غذای مورد علاقه ات قورمه سبزیه و وهروقت مامانی غذا درست میکنه و میای آشپزخونه میگی مامانی داری قورمه سبزی درست می کنی؟

ماشاالله همه جملات رو خوب میگی و تکرار می کنی.جملات رو خیلی خوب و واضح حرف میزنی.

هروقت میام وبلاگت هم چی یادم میره اما وقتی باشماهستم کلی چیز میخوام بیام بنویسم که تو وبلاگت بنویسم اما فراموش می کنم.

مریضیت فکر کنم مربوط به آبی هست که از لیوان میلاد پسرعمه خوردی.چون اون مریض شده بود و از لیوان خودش بهت آب داده و من متوجه نشدم بابایی بعدا بهم گفت که توجه نکرده بود.

نمیدونم پس کی میخوان یادبگیرن که بابا باید همیشه بهداشت فردی رو رعتیت کرد اگر هم بخوای بگی بهشون ناراحت  میشن که...

بگذریم..چشمک

خداروشکرالان حالت بهترشده وگلوت هم عفونت کرده بود.

آها تایادم نرفته بگم که ماشاالله هزارماشاالله نقاشیت خیلی خوبه و داری واسه خودت نقاش بزرگی میشی.

ان ان میکشی و براش چرخ و چراغ میزاری واز این کار خیلی لذت میبری عزیزدلم.بغلمحبت

رنگ انگشتی هم برات خریدم که خیلی دوست داری وهمش میخوای اثردست و پات رو بزنیم روی کاغذ و روی دیوار بچسبونیم.تمام نقاشیهات رو چسبوندیم دیوار و ازش لذت میبریم.

یک ماشین آتیش نشانی و پلیس هم از اثر پاهات درست کردیم که خیلی دوستشون داری و چسبوندیم باکمک هم روی دیوار وهمیشه بهش نگاه می کنیم.

امشب خیلی خسته ام عزیزدلم

انشالله زود میام

بوس بوس

لالابای بای

[ جمعه 19 آذر 1395 ] [ 1:33 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام طاها جونی

امیدوارم حالت خوب خوب باشه.

امروز یکشنبه 30 ام آبان ماه 1395 بیست و هشت و نیم ماهه هستی البته سه روز دیگه.

باید بگم روز به روزبه اصطلاح درک مفاهیم برات  کامل تر میشه روز به روز پیشرفت می کنی.

ازهر لحاظ خوب پیش میری یعنی هم جیگر میشی و هم بزرگ یعنی رشد قدی وهم رشدزبانی و هم درک مفاهیم ودنیای اطرافتشویق..

ماشاالله هزار ماشاالله زبون شیرینت هم چربتر می کنی و خوب بلدی موقعی که مامانی و بابایی عصبانی هستن از دستت با زبون شیرینت دلشونوبه دست بیاری مخصوصا با حرکاتت میای وخودت رو بغل میندازی ولوس می کنی خودت رو.

چی بگم جیگری که...بوسچشمکباید خوردت...محبت

البته  اینم بگم که مامانی یه کوچولو ازت دلخورشده هااااا...

چرا؟

چون قبلنا وقتی مامانی نماز میخوند شما زود میرفتین واسه  خودتون مهرمی آوردین و کنارمامانی می ایستادین و نماز میخوندین اما یه دوسه ماهی میشه که مامانی روهمراهی نمیکنی و مامانی روهم نمیزاری بخونه و حتی نمیزاری کتاب و قرآن دست بگیره.فقط زیاد با گوشی سرگرم میشی و واسه چشمت ضرر داره و مامانی زیاد نمیزاره نگاه کنی به قول خودت فقط یه ذره...زیبا

راستی دوهفته میشه با هم رفتیم ولایت فرهنگی وبرات مداد رنگی و ماژیک و رنگ انگشتی خریدیم و شما همش رنگ و نقاشی می کنی مخصوصا هی میری رنگ انگشتی هاتومیاری و به مامان میگی دست وپاهاتو رنگ کنم تا شما اثرشونو بندازی روی مقوا و کاغذ.

باید بگم از این کار خیلی لذت میبری و دوست داری و نقاشی هم زیاد خط خطی می کنی.

احساس می کنم درآینده هنرمند میشی با این ذوق و استعدادعزیز دلم...

هفته پیش پنجشنبه که 20 ام بود رفتیم خونه خاله و از اونجا رفتیم سرخاک بابابزرگ و دایی.خدابیامرزدشون.ازاونجا هم با هادی اومدیم خونمون و باهم خیلی بازی کردین شب دیر خوابیدین و صبح جمعه هم زود بیدار شدین.البته بعد از ظهرش توماشین حسابی خوابیدی..

توخونه که بابایی نیست و مامانی و طاها جون که تنهاییم. خیلی زود حوصلت سرمیره چون مامانظهر ناهار درست میکنه و شما صبرت کم میشه اما بعد از ظهر ها باهم بازی می کنیم و دوتایی لذت میبریم.مخصوصابازی بپربپرروی توپ..

نقاشی می کنم برات مخصوصا از ان ان هات یعنی ماشین هات که اسمشون رو یکی یکی میگی و میخوای که برات بکشم و دوست داری.

بازی قایم باشک وماشین سواری و اسب سواری وسلطان جنگل و..البته با بابایی هم روزایی که خونه هست بازی می کنی مخصوصا سلطان جنگل.بابایی صبح که میاد همش سرگرم کامپیوتروبورس هست تا ظهروبعد اون باهات بازی میکنه و میریم دردر...

خلاصه عزیز دلم با اومدن شیرینی زندگیمونو صدچندان کردی ووقتی هم با بابایی موقع نهار میرین نون بخرین حتی برای چنددقیقه خیلی دلم برات تنگ میشه.

روزها که نمیخوابی عوضش شب ها زود میخوابی و ماشاالله تا صبح میخوابی وبعضی مواقع بیدار میشی و شیر میخوای وماشاالله دیگه به شیرخوردن با لیوان عادت کردی.

دایی محسن هم قراره تخت برات درست کنه که نزدیک دوهفته هست ازش خبری نیست فردا حتما ازش میپرسم که درست کرده یا نه.

ماشاالله دیگه بزرگ شدی وباید اتاق خواب خودت بخوابی.

بعضی وقت ها همسایه طبقه دوممون که نوه دختری داره و یک سال ازت بزرگتره مهنا میاد باهات بازی می کنه و وقتی میره گریه می کنی چرا رفت البته اون فقط با عروسک هات بازی می کنه..

وقتی میخوابی به مامانی و بابایی میگی شب بخیر.عروسک مامانی عسل مامانی قربونت برم با اون شب بخیر گفتنت صبح بخیر گفتنت.

ممنون.ترسیدم.حالاچکارکنیم.هاااا.حالاچی میشه.کدومش و.... کلماتو جملاتی هستن که شما میگین و ما لذت میبریم از شنیدنش.ملوسکیبوسبغل

تاعدد 10 قشنگ می شمری و وان تو تری فور رو خیلی خوب میگی وقتی به قول خودت بپربپرمی کنی روی تخت.این بپربپر هم برات لذت بخشه.

الان هم توخواب نازهستی و مامانی اومده وبلاگت.

چهلم بابابزرگ بابایی آقامحمد خدارحمتش کنه فکر کنم این پنجشبنه باشه.خدا کنه هوا سرد نباشه چون گفتن که احتمال برف زیاده و هوا هم این روزا خیلی سرده چون تومراسم دومش هم هواخیلی سرد بود وشما سرماخوردی.

خواب های شیرین ببینی مثل خودت عشقم

دوست دارم

بوس بوس لالا

تابعد زود...بای بای
 

[ يکشنبه 30 آبان 1395 ] [ 23:54 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشقم

امروز سه شنبه چهارم آبان ماه سال 1395 دقیقا 27 و نیم ماهت هست.

یکشنبه هفته قبل که 25 ام مهرماه بود.پدربزرگ بابایی بیمارستان بستری بودن فوت شدن و شما دوشنبه باز شب سرماخوردین و مراسم سومش که سه شنبه میشد نرفتیم و شما شبش خیلی اذیت شدی و هی بیدار میشدی.

روزسه شنبه بعداز ظهر شیشه شیرت رو که تو اتاق خواب بود گفتی بع هست و اومدی با لیوان یکم شیرخوردی.از چند روز پیش هم مامان هی میگفت دیگه بزرگ شدی و شیشه ات هم بع شده و باید بندازیش آشغال و این که نی نی ها شیشه شیر میخورند و شماکه شب دوشنبه دختر منیژه خانم که نی نی دوماهه بود و دیدی شیشه میخوره مامانش گفت که شما دیگه بزرگین و باید بالیوان بخورین وبه مامانی گفت هرموقع طاها با لیوان شیرش رو خورد بهم خبر بده براش جایزه بگیرم.

خلاصه اون شب یعنی سه شنبه شب باز یادت افتاد و رفتی سراغ شیشه شیرت.چون بهش وابسته بودی و بدون اون نمی تونستی بخوابی باید با بالشت میخوابیدی و شیشه میخوردی و میخوابیدی.

اینم بگم بالشت هم خیلی دوست داری و با اون میخوابی و اگه دستت نباشه گریه می کنی هی بیدارمیشی و بالشت رو میخوای.

تااینکه روزچهارشنبه که بابایی خونه نبود بعد از ظهر با میل خودت شیشه ات را بردی انداختی کابینت زیر سینک ظرف شویی.و مامانی خیلی تعجب کرد از این کارت.گفتی بع شده میندازم سطل آشغال با اون زبون شیرینت عزیزکم.

اما شب باز یادت افتاد و نق زدی و رفتی سراغ کابینت تا پیداش کنی اما دیگه اونجا نبود و شما کمی زاری کردی و یکم با لیوان شیرخوردی و رفتی نانای کردی.

سه چهار روزدنبالش بودی و هی میرفتی سراغ کابینت و دنبالش می گشتی اما دیگه خبری از شیشه ات نبودو بایدکم کم  با نبودن شیشه ات کنار می اومدی و الان درست یک هفته میشه دیگه بالیوان شیر میخوری ومامانی از اینکه خودت ترکش کردی خیلی خوشحال شد.

بالاخره جیگرمامان موفق شد شیشه رو ترک کنه وبا لیوان شیربخوره.بوس

الهی مامانی فدات بشه که وقتی دنبال شیشه ات می گشتی جیگرم می سوخت می خواستم پیداش کنم و بیارمش اما چون خودت با میل خودت دور انداخته بودین میخواستم ترکش کنی.

خدا رو شکر که ترکش کردی چون اولا دیگه ماشاالله بزرگ شدی ثانیا مامانی به فکر دندونات بود چون شیشه دندون رو خراب می کنه.

البته بخاطر ترک شیشه ات بابایی برات جایزه ماشین خرید.

الان چند روزه سرماخوردی و بینی ات باز گرفته اما خدا رو شکر شیرت رو هنوز هم خوب میخوری.

انشاالله که زود خوب بشی چون مامانیدیگه طاقت مریض بودنت رو نداره البته خوب شدی اما نه کاملا.

نسبت به بچه های دیگه زود عرق می کنی و زود هم سرما میخوری نمیدونم چرا..غمگین

اما خیلی جیگر شدی و روز به روز شیرین تر و بانمک تر میشی.

فدات بشم

دوست داریم

 من وبابایی

عاشقتیم

بوسبوسبوس

[ سه شنبه 4 آبان 1395 ] [ 23:09 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشق مامانی

امروز سه شنبه 20 ام مهرماه 1395 دوسال و سه ماه و دو روزت هست یعنی از دیروز دوشنبه 19 ام وارد28 ماهگی شدی.

الان توی سال سوم زندگی هستی و سه ماه از سال سوم گذشت.

امروز نهم محرم روزتاسوعای حسینی وفردا عاشورای حسینی هست.شما که پارسال یک ساله بودی همش سینه میزدی ویاحسین می گفتی.

امسال هم میگین اما کم.وقتی تلویزیون تماشا می کنی تعجب می کنی چرا سینه میزنن حتما خیلی کنجکاوی که بدونی چرا این کارو میکنن.

فلسفه تاسوعا و عاشورا مربوط به چندصدسال ویاشایدهم چندهزارپیش می باشد.و امام سوم شیعیان یعنی امام حسین (ع) با هفتادو دوتن از یاران باوفایش  در واقعه عاشورا در کربلا بخاطر دین واسلام به شهادت رسیدند و از آن روز تا الان آن واقعه عظیم زنده نگه داشته شده و هرسال کشور ما ومسلمانان در کشورهای دیگر با برگزاری دسته های عزاداری و نذردادن و شبیه خوانی عاشورا و...این واقعه عظیم را زنده نگه میدارند.

امروز عزیزم قراره بریم خونه عزیزچون اونجا مراسم دسته برگزار میشه بابایی هم خونه نیست وشما الان خوابیدین و میخواین بیدارشین برم صبحونتو آماده کنم بعدا میام.زیبابغلمحبت

 


 

[ سه شنبه 20 مهر 1395 ] [ 9:34 ] [ ديلا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته گذشته : 2
کل بازدید : 8754
آرشيو مطالب
امکانات وب